از من ای هستی من دور مشو كه مرا بی تو تمنایی نیست

بخدا غیر تو ای راحت جان در دلم بهر كسی جائی نیست

از کجا می آیی؟

که در پیراهنت بوی شباب نارونها پیچیده است

و لبانت بوسه را باور دارند

نگاهت رد پای آفتاب بر معابر سبز تقدس است

از کجا می آیی؟

که با گامهایت برای تمام دریچه ها،شعر می خوانی

بر زخم درخت ،عاشقانه دست می کشی

و جاده های بیگانه را با مهربانی فرش می کنی

خطوط دستانت به دریا می رسندو

شکوهت تغزلی که هرگز به کتابی نیامده

نگاهم کن

که نگاه تو همه ی سخنهاست

کلمات را برای کسانی بگذاریم که نمی بینند.

نگاهم کن

که آفتاب هر صبح از پنجره اتاق تو می روید

 

دراین غربت دراین تنهایی وخلوت

درون این غبار بی وفائی ها

واز پشت حجاب دوستت دارم

به یادت اشک می ریزم واز خواب گران خویش بر می خیزم

تو را می جویم ای نام اور جانم که شاید در کنارت مرهمی یابم

به یادت زندگی را دوست دارم

وتنها عشق بودن را واز هم دل بریدن را ودر غربت غریبی بر گزیدن را

ولیکن خوب می دانم دراین پهنای دشت بی وفائی ها

پس از این حایل سخت جدائی ها تو را دارم

به یادت دوست می دارم تمام زندگی را انچه خوبان همه دارند تو یک جا داری

می کنم هر شب دعائی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی اهسته می گویم خدا یا بی اثر باشد

 


 

نوشته شده توسط شبی جوون در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت