آی آدمها آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یكنفردر آب دارد می سپارد جان. یك نفر دارد كه دست و پای دائم‌ میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می‌دانید. آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید كه گرفتستید دست ناتوانی را تا تواناییّ بهتر را پدید آرید، آن زمان كه تنگ میبندید بركمرهاتان كمربند، در چه هنگامی بگویم من؟ یك نفر در آب دارد می‌كند بیهود جان قربان! آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید! نان به سفره،جامه تان بر تن؛ یك نفر در آب می‌خواند شما را. موج سنگین را به دست خسته می‌كوبد باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه‌هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده درگود كبود و هر زمان بیتابش افزون می‌كند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا. آی آدمها! او ز راه دور این كهنه جهان را باز می‌پاید، می زند فریاد و امّید كمك دارد آی آدمها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید! موج می‌كوبد به روی ساحل خاموش پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید: -"آی آدمها"... و صدای باد هر دم دلگزاتر، در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آبهای دور و نزدیك باز در گوش این نداها: -"آی آدمها"...

 گر با غم دوریت نسازم چه کنم!

 


 

نوشته شده توسط شبی جوون در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت