تبليغاتX
my heart enjoy the extra love

my heart enjoy the extra love

ای افسون همیشه جاری زمان چشمان بیقرار روح مرا سحر کن چرا که ایمان دارم افسانه نیستی

دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند ...

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من در این تاریكی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان جنگل عطرآلود شكن گیسوی تو موج دریای خیال كاش با زورق اندیشه شبی از شط گیسوی مواج تو من بوسه زن بر سر هر موج گذر می كردم كاش بر این شط مواج سیاه همه ی عمر سفر می كردم من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور گیسوان تو در اندیشه ی من گرم رقصی موزون كاشكی پنجه ی من در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشك گونه ام بستر رود كاشكی همچو حبابی بر آب در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاكستری بی باران پوشانده آسمان را یكسر ابر خاكستری بی باران دلگیر است و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگیرتر است شوق بازآمدن سوی توام هست اما تلخی سرد كدورت در تو پای پوینده ی راهم بسته ابر خاكستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته وای ، باران باران ، شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ، باران باران ، پر مرغان نگاهم را شست اب رؤیای فراموشیهاست خواب را دریابم كه در آن دولت خاموشیهاست شكوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم و ندایی كه به من می گوید : ”گر چه شب تاریك است دل قوی دار ، سحر نزدیك است “ دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند آسمانها آبی پر مرغان صداقت آبی ست دیده در آینه ی صبح تو را می بیند از گریبان تو صبح صادق می گشاید پر و بال

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:22  توسط شبی جوون  | 

حس خوب

من در این لحظه ی گرم آسمانی ... احساس صمیمی آرامش کردم ... و در شعری صبحکاهی ؛ شیرین و دلچسب لغزیدم

آه ؛ باران شبنم های در باز ... هوای آزادی می پراکنند ... و درنگ آبی لحظه های اندیشیدنم بوی لطیف باران می دهند

دستان خاکی ذهنم را باز می کنم ... و هوای جان بخش لبخند را در چهره ی اتاق بسته می نشانم

دیوارهای آسمانی خاک دیگر دلگیر نیستند

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 11:52  توسط شبی جوون  | 

تو را نگاه میکنم...

تورا نگاه مي‌كنم كه خفته‌اي كنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من

تورا نگاه مي‌كنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف مي‌زنم كه گفتني ترين تويي

من از تو حرف مي‌زنم شب عاشقانه مي‌شود
تو را ادامه مي‌دهم ، همين ترانه ميشود

كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود
راه به تو رسيدنم ، همين پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود كه خسته‌ام از همه كس
كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس



من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود
تو را ادامه ميدهم ، همين ترانه مي‌شود

تو را نگاه مي‌كنم كه خفته‌اي كنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من

تو را نگاه مي‌كنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف مي‌زنم كه گفتني ترين تــــــــويي ...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:37  توسط شبی جوون  | 

@@@

 

از من ای هستی من دور مشو كه مرا بی تو تمنایی نیست

بخدا غیر تو ای راحت جان در دلم بهر كسی جائی نیست

از کجا می آیی؟

که در پیراهنت بوی شباب نارونها پیچیده است

و لبانت بوسه را باور دارند

نگاهت رد پای آفتاب بر معابر سبز تقدس است

از کجا می آیی؟

که با گامهایت برای تمام دریچه ها،شعر می خوانی

بر زخم درخت ،عاشقانه دست می کشی

و جاده های بیگانه را با مهربانی فرش می کنی

خطوط دستانت به دریا می رسندو

شکوهت تغزلی که هرگز به کتابی نیامده

نگاهم کن

که نگاه تو همه ی سخنهاست

کلمات را برای کسانی بگذاریم که نمی بینند.

نگاهم کن

که آفتاب هر صبح از پنجره اتاق تو می روید

 

دراین غربت دراین تنهایی وخلوت

درون این غبار بی وفائی ها

واز پشت حجاب دوستت دارم

به یادت اشک می ریزم واز خواب گران خویش بر می خیزم

تو را می جویم ای نام اور جانم که شاید در کنارت مرهمی یابم

به یادت زندگی را دوست دارم

وتنها عشق بودن را واز هم دل بریدن را ودر غربت غریبی بر گزیدن را

ولیکن خوب می دانم دراین پهنای دشت بی وفائی ها

پس از این حایل سخت جدائی ها تو را دارم

به یادت دوست می دارم تمام زندگی را انچه خوبان همه دارند تو یک جا داری

می کنم هر شب دعائی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی اهسته می گویم خدا یا بی اثر باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:7  توسط شبی جوون  | 

نیمــــــا...

آی آدمها آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یكنفردر آب دارد می سپارد جان. یك نفر دارد كه دست و پای دائم‌ میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می‌دانید. آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید كه گرفتستید دست ناتوانی را تا تواناییّ بهتر را پدید آرید، آن زمان كه تنگ میبندید بركمرهاتان كمربند، در چه هنگامی بگویم من؟ یك نفر در آب دارد می‌كند بیهود جان قربان! آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید! نان به سفره،جامه تان بر تن؛ یك نفر در آب می‌خواند شما را. موج سنگین را به دست خسته می‌كوبد باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه‌هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده درگود كبود و هر زمان بیتابش افزون می‌كند زین آبها بیرون گاه سر، گه پا. آی آدمها! او ز راه دور این كهنه جهان را باز می‌پاید، می زند فریاد و امّید كمك دارد آی آدمها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید! موج می‌كوبد به روی ساحل خاموش پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید: -"آی آدمها"... و صدای باد هر دم دلگزاتر، در صدای باد بانگ او رهاتر از میان آبهای دور و نزدیك باز در گوش این نداها: -"آی آدمها"...

 گر با غم دوریت نسازم چه کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:51  توسط شبی جوون  | 

روح بزرگوار

روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو

شکل کدوم حقیقته چهره ی بی نقاب تو

وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو میبرم

مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم

اسم منو از من بگیر تشنه ی معنی منم

سنگینه بار تن برام ببین چه خسته میشکنم...

به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت

همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط؟؟؟؟

چه یاس بی نهایتی ندیم من بود

فصل بد خاکستری تسلیم و بیصدا گذشت

چه قلب بی سخاوتی حریم من بود

دژخیم بی رحم تنم به فکر تاراج منه

روح بزرگوار من لحظه ی معراج منه

فکر نجات من نباش

مرگ منو ترانه کن

هر شعرمو به پیکرم رشته ی تازیانه کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:3  توسط شبی جوون  | 

دغدغه ای تازه

در راهی بی نور قدم می گذارم

قدم هایی کوتاه نا مطمئن

جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند

چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند

از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد

 

ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم

دوباره پا در جاده می گذارم

سرم را رو به آسمان می کنم تا آبی آسمان ستایش کنم

دلم غمناک می شود

چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم

...

نا گهان ظلمت شکافت

آذرخشی فرود آمد ، و مرا ترساند

رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی

اما کوتاه
خواستم سایه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت

و من همچنان

 ...........................................................................................................................

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه

...

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی

 

sokaklar

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:47  توسط شبی جوون  | 

هیچکس

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد

mesle hichkas

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:57  توسط شبی جوون  | 

انتـــــــــــــــــظار

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

 mesle hichkas

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:15  توسط شبی جوون  | 

love

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:58  توسط شبی جوون  |